تبليغاتX
شبدر بی برگ
تو پديده‌اي از آسماني.اندكي درنگ كن...
سلام دوستاي گلم. ببخشيد كه اين يه ماه رو (شايدم بيشتر) نبوديم. سعي ميكنيم از اين به بعد باشيم!!!

اميدوارم از بقيه مطالبي كه تو اين وبلاگ گذاشته ميشه خوشتون بياد. يكي از دوستامون پرسيده بود مطالب ديگران رو هم تو وبلاگمون ميزاريم يا نه. جواب: اگه مطالب خوب باشن و هيئت مديره قبول كنه، چرا كه نه!

منتظر رد پاهاتون رو وبلاگمون هستيم.فعلا بدرود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت   توسط سوداوصباومهسا | 

...

 

لحظه ها آرام آرام درگذرند.زندگي راه خود را مي‌پيمايد و مرا نيز بي اراده به دنبال خويش ميكشاند، بي آنكه ميلي باشد.

نگاهي بر اطراف اين جاده آگاهم ميكند كه به پايان خواهم رسيد روزي....

سويي از ديدن آنان كه هرگز بودن خود را ارزشي ندانستند و چه منفور و پست خفتند.....

سويي ديگر بيگناهي كه به عدالت!!! به دار،گردني آويخته‌ داشت، شايد ميانديشيد به يك زندگي كه هرگز اجازه تجربه اش را نداشته.....

آن سوتر...كودكي كه نفهميد چه كرده،چه ميكند و چه خواهد كرد.....

در فراز پرنده اي كه براي آرميدن در زمين خدا ترس داشت كه شايد تيري پايان عمرش را به ارمغان آورد.....

و من در همين زمين كه فرشتگان بدرودش گفتند درشتابي بيهوده خواهم بود....

فرشتگان... آنان نيز ترسيدند....ترسيدند از آدمي.از اينكه رانده شوند از درگاهش.....

............

 

ترك شده ايم و همين ترك شدن آگاهم ميكند كه پاياني دردناك مرا فراخواهد گرفت.. آگاهم ميكند كه به پايان خواهم رسيد روزي....

پروردگارا نميدانم چه ميكنم! به كجا ميروم! و چرا زندگي از آن من شد تا در اين جاده قدم گذارم!؟

 پروردگارا، چه كرديم با خود كه از همين«خود» نيز گريزانيم؟

پروردگارا،چه فرقي خواهد كرد كه نامت را فرياد زنم و تو را احساس نكنم؟

پروردگارا، به فريادم برس. ماندن در اين مرداب و ديدن مرگي اينچنين آزارم ميدهد......آزارمان ميدهد......

خدايا؟؟؟ ميشنـــوي؟ به فريادمان بــــــــــرس..................

 

 

....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت   توسط سوداوصباومهسا | 

 

دادخواست

 

از همه سو،
از چار جانب،
از آن سو که به‌ظاهر مه صبح‌گاه را مانَد سبک‌خيز و دم‌دمي و حتي از آن
سوي ديگر که هيچ نيست...

نه له‌له تشنه‌کامي‌ صحرا
نه درخت و نه پرده‌ي ِ وهمي از لعنت خدايان،
از چار جانب
راه گريز بربسته است.

درازاي زمان را
با پاره‌ي زنجير خويش مي‌سنجم
 


و ثقل آفتاب را
با گوي سياه پاي‌بند
در دو کفه مي‌نهم

و عمر
در اين تنگ‌ناي بي‌حاصل
چه کاهل مي‌گذرد!

قاضي‌ تقدير
با من ستمي کرده است.

به داوري
ميان ما را که خواهد گرفت؟

من همه‌ي خدايان را لعنت کرده‌ام
هم‌چنان که مرا
خدايان.

و من در زنداني که از آن اميد گريز نيست
بدانديشانه

بي‌گناه بوده‌ام!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت   توسط سوداوصباومهسا | 

در گلستانه

دشت هايى چه فراخ!

كوه هايى چه بلند!

در گلستانه چه بوى علفى مى آمد!

من در اين آبادى،پى چيزى مى گشتم:

پى خوابى شايد،

پى نورى،ريگى،لبخندى.

پشت تبريزى ها،

غفلت پاكى بود،كه صدايم مى زد.

پاى نى زارى ماندم،باد مى آمد،گوش دادم:

چه كسى با من،حرف ميزد؟

سوسمارى لغزيد.

راه افتادم.

يونجه زارى سر راه،

بعد جاليز خيار،بوته هاى گل رنگ

و فراموشى خاك.

لب آبى

گيوه ها را كندم،و نشستم،پاها در آب:

<<من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است!

نكند اندوهى،سر رسد از پس كوه.

چه كسى پشت درختان است؟

هيچ،مى چرد گاوى در كرت.

ظهر تابستان است.

سايه ها مى دانند،كه چه تابستانى است.

سايه هايى بى لك،

گوشه اى روشن و پاك،

كودكان احساس!جاى بازى اينجاست.

زندگى خالى نيست:

مهربانى هست،سيب هست،ايمان هست.

آري

تا شقايق هست،زندگى بايد كرد.

در دل من چيزى است،مثل يك بيشه نور،مثل خواب دم صبح

و چنان بى تابم،كه دلم مى خواهد

بدوم تا ته دشت،بروم تا سر كوه.

دورها آوايى است،كه مرا مى خواند.>>

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت   توسط سوداوصباومهسا | 


 

نيم‌روز...

 

ستار‌گان، در انتظار فرمان آخرين به سردي مي‌گرايند
تا شب جاودانه را غروري به کمال بخشايند؟

نيش‌خندها لبان تازه‌تري مي‌جويند
و چندان‌که از جُست‌وجوي  بي‌حاصل بازمي‌مانند
به لبان  ما بازمي‌آيند.

 

نيم‌روز...

در پس ابر و نقاب و پرده، آيا

زمان از نيم‌روز گذشته است؟
و شب جاودانه آيا
ديگر چندان دور نيست؟

و زميني که به سردي مي‌گرايد، ديگر سخني ندارد.
آنجا که جنگ‌آوران کهن گريستند
گريه پاسخي به خاموشي‌ ابدي بود.

عيسا بر صليبي بیهوده مرده است.
حنجره‌هاي تهي، سرودي ديگرگونه مي‌خوانند،

هان! عزاي جاودانه آيا از چه هنگام آغاز گشته است؟

رگبارهاي اشک، شوره‌زار ابدي را باور نمي‌کند.
رگبار اشک، شوره‌زار ابدي را بارور نمي‌کند
رگبارهاي اشک، بي‌حاصل است
و کاج  سرفراز صليب چنان پُربار است
که مريم  سوگوار
عيساي مصلوب‌اش را بازنمي‌شناسد

در انتهاي آسمان خالي، ديواري عظيم فروريخته است
و فرياد سرگردان تو
ديگر به سوي تو بازنخواهد گشت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت   توسط سوداوصباومهسا | 

آری....

تو آنکه دل طلب کند آنی...

اما افسوس....

دیریست کان کبوتر خون آلود

جویای برج گمشده جادو

پرواز کرده است...       

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت   توسط سوداوصباومهسا | 

در اين سامان به غير از شور و شر نيست

شرافت جز به دست سيم و زر نيست

 

شرف هرگز خريداري ندارد

درستي هيچ بازاري ندارد

 

همه دام و دد يك سر دو گوشند

همه گندم نما و جو فروشند

 

عبادت جاي خود را بر ريا داد

صفا و راست گويي از مد افتاد

 

جوانمردان تهي دست و تهي پاي

لئيمان را بساط عيش بر جاي

 

نصيحت‌ها ترا بسيار كردم

مواعظ را بسي تكرار كردم

 

كه اينجا پا منه،كارت خراب است

مبين درياي دنيا را...سراب است

 

خداجو با خداگو فرق دارد

حقيقت با هياهو فرق دارد

 

خداگو حاجي مردم فريب است

خداجو مؤمن حسرت نسيب است

 

خداگو بهر زرخواهان حق است

وگر بي زر شود از پايه لق است!

 

خداجو را هواي سيم و زر نيست

بجز فكر خدا فكر دگر نيست

 

بهين چيزي كه شهد زندگانيست

فقط يك چيز...آنهم مهربانيست

 

                    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت   توسط سوداوصباومهسا | 
سلااااااام به همه دوستای خوب و با مرام!!!

خیلی خوشحالیم که داریم دوستای خوبی مثل شما پیدا میکنیم.از همتون به خاطر کامنتها ممنونم.خیلی...خیلی...خیلی............ممنونم........

دمتون گرم که بهمون سر میزنید.بازم منتظریم هااااااا......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت   توسط سوداوصباومهسا | 

جاده ها...همه باریک...همه سرد!

همه تاریک و سیاهی چیره!

همه خاموش و خفه!

ما نیز...

همه خفتیم در این تاریکی

تا که شاید روزی خورشیدی

شبمان را آفتابی بخشد...

اما...اما....

بیخبر از دل خورشیدیم!

...شاید...

او نیز چشم به راه است که ما

بکشانیم اینجا راهش را

ولی من خفتم.تو نیز خفتی!

تا به کی هستیم خاموش در این تاریکی؟

شبمان روز نخواهد شد هرگز...هرگز.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت   توسط سوداوصباومهسا | 

تمام روز را راه مي‌رفتيم...

تشنه، خسته، پشيمان از زندگي!

به ديواري رسيديم غير قابل نفوذ

مي‌گفتند آن سوي اين سد عظيم، آرزوها برآورده ميشوند.

او تمام رموز عبور را به من آموخت

و گفت: گاهي شايسته ها مجال نمي‌يابند

توانستن و نرسيدن را بياموز

وقت بازگشت است...........

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت   توسط سوداوصباومهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اونا سه خواهر هستن که این وبلاگو برای به دست آوردن دوستای خوبی مثل شما ساختن. مطالب زیبا,جملات به یاد ماندنی,شعر و ... پیشکشی هست برای تمام دوستان آسمانی.

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
"غمخونه"
"سمانه"
"محمد"
"خاموشي ويرانه ها زيباست"
"آنارشي"
"پاییز صحرا"
"باران"
"دختران حوا"
"دختر مرداد"
"مصطفي"
"پوپك"
"نيما هومن"
"آوا"
"نسيم"
"علي ايراندوست"
"ديوونه زنجيري"
"تنوين"
"محمداسماعیل"
"غزل تنهايي"
"پاييز طلايي"
"نيلوفر"
"رويداد"
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان